یکشنبه دوم فروردین 1388
عشق یعنی یک دل تنگ و غریب
طوطي و کلاغ هر دو زشت افريده شدند اما طوطي اعتراض کرد و خدا او را زيبا کرد ولي کلاغ گفت هر چه از دوست رسد نيکوست و نتيجه اين شد که ميبيني کلاغ ازاد و طوطي در قفس

ای که مدتهاست بامن نیستی ، من همانم ، که با من زیستی، رنجهایم را شنیدی باز هم ، عاقبت گفتی ، غریبه کیستی ....؟
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : بهنام در ساعت 15:56
شنبه هجدهم آبان 1387
قلب جغد پیر شکست
جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود.
زندگی را تماشا می کرد.
رفتن و ردپای آن را وآدم هایی را می دید که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند؛
جغد اما میدانست که سنگ ها ترک می خورند؛
ستون ها فرو می ریزند؛
درها می شکنند و دیوارها خراب می شوند؛
او بارها و بارها تاج های شکسته، غرورهای تکه پاره شده را لابه لای خاکروبه های کاخ دنیا دیده بود.
او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند؛
و فکر می کرد شاید پرده های ضخیم دل آدم ها با این آواز بلرزد؛
روزی کبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را شنید، گفت: بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی.
آدم ها آوازت را دوست ندارند.
غمگینشان می کنی.
دوستت ندارند.
می گویند بدیمنی و بد شگون و جز خبر بد، چیزی نداری.
قلب جغد پیر شکست ودیگر آواز نخواند؛
سکوت او آسمان را افسرده کرد.
آن وقت خدا به جغد گفت:
آوازخوان کنگره های خاکی من!
پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟
دل آسمان من گرفته است؛
جغد گفت: خدایا! آدم هایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند
خدا گفت: آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدم ها عاشق دل بستن اند. دل بستن
به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ.
تو مرغ تماشا و اندیشه ای! و آن که
می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد؛
دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست.
اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ؛
جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره های دنیا میخواند و
آن کس که می فهمد,
می داند آواز او پیغام خداست

ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : بهنام در ساعت 18:43
یکشنبه سوم شهریور 1387
به خدا که فقط تنها تویی تو رویاهام

گفتی به من باید برم فرصت موندن ندارم
گفتم بهت من می مونم منتظر چشات می شم
گفتم یه روز نیای چشمام از دیدنت دلگیر باشه توی قلب تو به جای من یكی دیگه اسیر باشه
گفتی برم زودی می یام نداری طاقت اشکام
گفتی به خدا که فقط تنها تویی تو رویاهام
گفتم یه وقت یادت نره خاطره هام دنبالته یه وقت نشه تو طول راه تنهاییام یادت بره
گفتم توی آرزوهات منو تنها نذاری یه وقت نشه تو خنده هات یاد من جا بذاری تو رفتی اما نازنین رفتنتم بهونه بود میون دست من و تو یه دنیا فاصله جاموند
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : بهنام در ساعت 20:20
سه شنبه نهم مرداد 1386
دستانم تشنه ي دستان توست
کاش ميشد دلتنگيو به باد سپرد جدايي را پيمود
کاش ميشد مثل رويا تو را ديد مثل يه روياي شيرين...
رويايي که هيچ وقت بيداري نداره ....
به اندازه تموم دوست داشتن به اندازه تموم لبخند تو

دستانم تشنه ي دستان توست شانه هايت تکيه گاه خستگي هايم با تومي مانم بي انکه دغدغه ي فردا را داشته باشم زيرا مي دانم فردا بيش از امروز دوستت خواهم داشت
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : بهنام در ساعت 20:9
پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386
مي خواهم عروسک وار زندگي کنم
مي خواهم عروسک وار زندگي کنم
تا اگر سرم به سنگ خورد نشکشند
تا اگر دلم را کسي شکست چيزي احساس نکنم
تا اگر به مشکلات زندگي برخوردم بي پروا به آغوش صاحبم که دخترک کوچکي بيش نيست پناه آورم

ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : بهنام در ساعت 22:7
چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386
ديگر هيچ گاه به نگاه عاشقي دل نمي بندم
برای او می نویسم او که تنش بوی گلهای سرخ را می دهد برای او که جادوی کلامش زیباترین لغت را قلم می زد برای او که قلبش به وسعت دریاست و قایق قلب من در آن غرق شد رفت و من تنها تر از تنها شدم

اي كاش دوست داشتن را تجربه نمي كردم،
تجربه ي تلخي بود…
ديگر هيچ وقت نمي خواهم حضوري گرم، سرماي وجودم را محو كند
ديگر هيچ گاه به نگاه عاشقي دل نمي بندم
و هيچ گاه به سلام مهرباني پاسخ نخواهم داد
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : بهنام در ساعت 19:37
یکشنبه نوزدهم فروردین 1386
دلم از مهر تو آکنده هنوز...
گفته بودند که از دل برود يار چو از ديده برفت ..
سالهاست که از ديده ي من رفتي ,
ليک! دلم از مهر تو آکنده هنوز...
دفتر عمر مرا دست ايام ورقها زده است،
ز بار غم عشق قامتم خم شد پشتم شکست ،
در خيالم اما همچنان روز نخست،
تويي آن قامت بالنده هنوز،
در قمار غم عشق دل من بردي و با دست تهي ،
منم آن عاشق بازنده هنوز، آتش عشق تو نگردد خاموش ،
گر که گورم بشکافند عيان مي بينند،
زير خاکستر جسمم باقيست آتش سرکش و سوزنده هنوز.

ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : بهنام در ساعت 22:43